تبليغاتX
علی گویان -

آنچه از ارزش می دانيم، بلافاصله اين فکر را به ذهن احضار می کند که بازی با ارزش ابزاری است خطرناک، در دنيايی که مردم هر روز گوسفندوار تر زندگی می کنند، هر فردی با اندکی هوش می تواند با قدرت بی انتهای مردم به هر چيز برسد. يکی از جلوه های بارز اين بازی با ارزش جنگ جهانی دوم است، در ادامه سعی می شود در قالب اشعار راجر واترز نوع اين استفاده توضيح داده شود.

راجر واترز همه چيز را در خدمت سياست می بيند، سياستی کثيف که گويا آمده است تا انسان ها را نابود کند. از کودکی تا مرگ سايه هولناکش بر سر مردم است. آنچه حاصل آن است تنها جنگ است، يکبار جنگ جهانی و يکبار جنگ با خويشتن، دنيای مدرن دنيای جنگ است، جنگ بر سر بقای افکار و افراد ناچيز. پيش از تولد، اين جنگ بود که پدرش را گرفت،

پدر بر فراز اقيانوس پرواز کرد،

آنچه بر جا گذاشت تنها خاطره ای بود،

و يک عکس در آلبوم خانوادگی،

پدر، بيش از اين چه چيز برايم باقی گذاشتی؟

اما مادر، مادر که مانده بود تا پناهگاهی باشد برای اين فرزند جنگ، وقتی شروع می کني به درد دل کردن با او، پاسخش اين است:

ساکت فرزندم، کودک دلبندم آرام باش،

مادر تمامی کابوس هايت را حقيقت می بخشد،

مادر تمامی ترس هايش را در تو به يادگار می گذارد.

مادر تو را زير بال خويش می گيرد،

مادر هرگز نخواهد گذاشت تو پرواز کنی، شايد بگذارد آواز بخوانی.

مادر آشيانه ات را گرم و نرم می سازد.

آه فرزندم، آه دلبندم، البته که مادر در ساختن ديوار به تو کمک می کند.

مرحله بعد مدرسه است، جايی که فقط می خواهند ترا به چيزی تبديل کنند که خود می خواهند،مدرسه يک چرخ گوشت است، از يک طرف گله های بچه را در آن می ريزند و از آن سو افرادی نقاب دار، از نوع نقاب هايی که سياست پيشه گان می خواهند بيرون می آيند، اين بدتر است يا کوره آدم سوزی؟  می خواهند از تو سربازی بسازند برای جنگ در راه خواسته هايشان، آری،

وقتی بزرگتر شديم و به مدرسه رفتيم،

در آنجا فقط معلم هايی يک جور بودند که از هر راهی برای صدمه زدن و اذيت و آزار بچه ها استفاده می کردند.

با به مسخره گرفتن هر آنچه می کرديم، با بزرگ نشان دادن ضعف هايمان.

با اينکه ما بچه ها اين رو مثل يک راز حفظ می کرديم،

اما در تمام شهر همه می دانستند که وقتی آنها شب به خونه می رن،

مث سگ از زنهای چاق و روانی شون می ترسن!

چنين مدرسه نتيجه اش شاگردی می شود که همنوا با سايرين فرياد می زند:

ما هيچ تعليم و تربيتی لازم ندارم،

ما هيچ کنترل افکاری نمی خواهيم،

طعنه زدن سر کلاس ممنوع،

هی معلم ها، بچه ها رو راحت بذارين.

چنين فردی را تصور کنيد که وارد اجتماع می شود، اجتماعی جنگ زده، اجتماعی که مردم در آن يکی يکی صليب می شوند و از صليب ها تنها خون است که می چکد و اين خون چه می شود؟ هيچ، به فاضلاب جاری می گردد، آفرين قطرات قهرمان، وظيفه تان را خوب انجام داده ايد. اين است رويای پس از جنگ، کو آسمان آبی؟ کو دنيای قشنگ نو؟

کينگ جرج مهربان،

خبر مرگ پدرم را شنيد

و نامه ای برای مادرم فرستاد،

- يک لوح افتخار،

که با برگ های زرين تزيين شده بود،

...اعليحضرت آنرا با مهر لاستيکی امضاء فرموده بودند...

... و اينگونه بود که او پدرم را از من گرفت.

آری او هست که وارد جامعه شده است،

چشم هايش را ببين، اگر می خواهی ببينی پشت اين چشم های سرد و بی روح چه می گذرد،

اين نقاب فريبنده را پاره کن،

تا جواب را بيابی،

پاسخ اين است: جنگ.

آری و اينها همه خشتی ديگر است در ديوار.

ديوار ساخته می شود، با آغاز جنگ، با رفتن پدر، با محبت وحشيانه مادر، با تربيت مزخرف معلم، با خيانت همسر، با همه چيزهايی که می تواند يک انسان را تبديل بکند، نه به يک مرده، که به يک زامبی، به موحودی نه شايسته مرگ و نه در خور زندگی، به موجودی بدون ارزشی برای ادامه، جلسه دادگاه را ببين، دارند محاکمه اش می کنند که چرا اين گونه شده است، دارند بررسی می کنند.

دادستان: صبح بخيز عاليجناب کرم، شواهد به روشنی بيان می کند که زندانی حاضر را در حين ارتکاب به جرم دستگير کرده اند، او احساساتی تقريبا انسانی بروز می دهد، اما اين کافی نيست،

مدير مدسه: عاليجناب، هميشه می گفتم که هيچ وقت به هيچ جا نخواهد رسيد.

اگر اجازه می دادند کار خودم را بکنم، آنقدر او را کتک می زدم تا آدم بشود،

اما حيف دستانم بسته بود،

اين عاشقان و هنرمندان با وجود جنايتی که انجام داده بود فراری اش می دادند، بگذاريد امروز او را له کنم.

همسر: کثافت! بالاخره گير افتادی؟ اميدوارم کليد سلولت را هم بيندازند دور،

بايد بيش از اين با من حرف می زدی اما اين کار را نکردی،

بايد راه خودت را می رفتی

آيا تازه گی ها خانمان کسی را بر باد داده ای؟

فقط پنج دقيقه، عاليجناب کرم،

فقط پنج دقيقه من و او را تنها بگذاريد.

مادر: بيا فرزندم،

بيا پيش مامان عزيزم،

بگذار در آغوش بگيرمت،

عاليجناب هيچوقت دلم نمی خواست به دردسر بيفتد،

چرا ترکم کردی؟

و در نهايت حکم دادگاه اين است: دوست من، به چيزی که بيش از همه از آن می ترسی محکومت می کنم، تا پيش همه مردم افشا بشوی، ديوارش را نابود کنيد،

... و ديوار نابود شد و کودکان ديواری تازه ساختند با خشت های آن.

اما آيا براستی دنيای چنين، تنها نابودی را می شايد؟ راجر واترز خود می گويد:

هرگز به من نگو که هيچ اميدی نيست،Don’t Tell Me There’s No Hope At All) )

با هم می توانيم بايستيم، تنهايی خواهيم افتاد (Together We Stand, Divided We Fall)

چيست يگانه راه رهايی؟ براستی سير صعودی تا سقوط اجتناب ناپذير است يا راهی برای فرار از دنيای مزخرف مدرن وجود دارد، راجر واترز ليست دارايی هايش را چنين بيان می کند:

-         تيپ موی جيمی هندريکس

-         دفتر سياه اشعار

-         سوختگی ريز اجتناب ناپذير بر سر تا پای پيراهن اطلس

-         لکه های نيکوتين روی انگشت

-         يک قاشق نقره ای بسته به زنجير (برای مصرف کوکائين)

-         يک پيانوی بزرگ که تنه ی لش او را نگه می دارد.

-         چشمانی نافذ و وحشی

-         و ميل شديد به پرواز

اما خودش می پرسد: اما، کجا را برای پرواز دارم؟ 

سرگرمی های دنيای مدرن مزخرف است، می پرسد:

دوس داری با تلويزيون حال کنی؟

يا توی رختخوا وول بخوری؟

يا توی يه اتوبان با خودت خلوت کنی؟

دوس داری چيزی بخوری؟

هی دوس داری پرواز کردن ياد بگيری؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 10:34  توسط مهدی چرمچی  |