|
از گرگ و انسان از دورن مه دنيای مدرن بيرون می آيم، از درون مه دنيای مدرن بيرون آمده ام، شکار می کنم، پس هستم. زمين را درو می کنم، بره های جا مانده از گله را می گيرم. از دورن مه دنيای مدرن بيرون می آيم، از درون مه دنيای مدرن بيرون آمده ام، با نبض زمين تغيير می کنيم، همراهانمان را حفظ می کنيم، در زمين پرسه می زنيم، آنگاه که شما به خواب فرو رفته ايد. تغيير شکل می دهم، پوزه ام به سمت باد است. تغيير شکل می دهم و بودن ام را حس می کنم، چابک حرکت می کنم و همه ی احساساتم تطهير می شوند. اين است هديه زمين، بازگشت به معنای واقعی زندگی. ماه در نور پر فروغ ستارگان می درخشد، شبی است سرد، به سرمای پولاد. ما تغيير می کنيم، هم آوای وحش. ترسی در چشمانت موج می زند، اما برای فهميدن خيلی دير است. احساس تغيير می کنم، به روزهای خوش گذشته باز می گردم، موهای پشت گردنم راست می ايستند، بقای جهان در گرو توحش است. پس به دنبال گرگ درون خويش باشيد. تغيير شکل می دهم، پوزه ام به سمت باد است. تغيير شکل می دهم و بودن ام را حس می کنم، چابک حرکت می کنم و همه ی احساساتم تطهير می شوند. اين است هديه زمين، بازگشت به معنای گرگ و انسان. ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 10:43  توسط مهدی چرمچی
|
آنچه از ارزش می دانيم، بلافاصله اين فکر را به ذهن احضار می کند که بازی با ارزش ابزاری است خطرناک، در دنيايی که مردم هر روز گوسفندوار تر زندگی می کنند، هر فردی با اندکی هوش می تواند با قدرت بی انتهای مردم به هر چيز برسد. يکی از جلوه های بارز اين بازی با ارزش جنگ جهانی دوم است، در ادامه سعی می شود در قالب اشعار راجر واترز نوع اين استفاده توضيح داده شود. راجر واترز همه چيز را در خدمت سياست می بيند، سياستی کثيف که گويا آمده است تا انسان ها را نابود کند. از کودکی تا مرگ سايه هولناکش بر سر مردم است. آنچه حاصل آن است تنها جنگ است، يکبار جنگ جهانی و يکبار جنگ با خويشتن، دنيای مدرن دنيای جنگ است، جنگ بر سر بقای افکار و افراد ناچيز. پيش از تولد، اين جنگ بود که پدرش را گرفت، پدر بر فراز اقيانوس پرواز کرد، آنچه بر جا گذاشت تنها خاطره ای بود، و يک عکس در آلبوم خانوادگی، پدر، بيش از اين چه چيز برايم باقی گذاشتی؟ اما مادر، مادر که مانده بود تا پناهگاهی باشد برای اين فرزند جنگ، وقتی شروع می کني به درد دل کردن با او، پاسخش اين است: ساکت فرزندم، کودک دلبندم آرام باش، مادر تمامی کابوس هايت را حقيقت می بخشد، مادر تمامی ترس هايش را در تو به يادگار می گذارد. مادر تو را زير بال خويش می گيرد، مادر هرگز نخواهد گذاشت تو پرواز کنی، شايد بگذارد آواز بخوانی. مادر آشيانه ات را گرم و نرم می سازد. آه فرزندم، آه دلبندم، البته که مادر در ساختن ديوار به تو کمک می کند. مرحله بعد مدرسه است، جايی که فقط می خواهند ترا به چيزی تبديل کنند که خود می خواهند،مدرسه يک چرخ گوشت است، از يک طرف گله های بچه را در آن می ريزند و از آن سو افرادی نقاب دار، از نوع نقاب هايی که سياست پيشه گان می خواهند بيرون می آيند، اين بدتر است يا کوره آدم سوزی؟ می خواهند از تو سربازی بسازند برای جنگ در راه خواسته هايشان، آری، وقتی بزرگتر شديم و به مدرسه رفتيم، در آنجا فقط معلم هايی يک جور بودند که از هر راهی برای صدمه زدن و اذيت و آزار بچه ها استفاده می کردند. با به مسخره گرفتن هر آنچه می کرديم، با بزرگ نشان دادن ضعف هايمان. با اينکه ما بچه ها اين رو مثل يک راز حفظ می کرديم، اما در تمام شهر همه می دانستند که وقتی آنها شب به خونه می رن، مث سگ از زنهای چاق و روانی شون می ترسن! چنين مدرسه نتيجه اش شاگردی می شود که همنوا با سايرين فرياد می زند: ما هيچ تعليم و تربيتی لازم ندارم، ما هيچ کنترل افکاری نمی خواهيم، طعنه زدن سر کلاس ممنوع، هی معلم ها، بچه ها رو راحت بذارين. چنين فردی را تصور کنيد که وارد اجتماع می شود، اجتماعی جنگ زده، اجتماعی که مردم در آن يکی يکی صليب می شوند و از صليب ها تنها خون است که می چکد و اين خون چه می شود؟ هيچ، به فاضلاب جاری می گردد، آفرين قطرات قهرمان، وظيفه تان را خوب انجام داده ايد. اين است رويای پس از جنگ، کو آسمان آبی؟ کو دنيای قشنگ نو؟ کينگ جرج مهربان، خبر مرگ پدرم را شنيد و نامه ای برای مادرم فرستاد، - يک لوح افتخار، که با برگ های زرين تزيين شده بود، ...اعليحضرت آنرا با مهر لاستيکی امضاء فرموده بودند... ... و اينگونه بود که او پدرم را از من گرفت. آری او هست که وارد جامعه شده است، چشم هايش را ببين، اگر می خواهی ببينی پشت اين چشم های سرد و بی روح چه می گذرد، اين نقاب فريبنده را پاره کن، تا جواب را بيابی، پاسخ اين است: جنگ. آری و اينها همه خشتی ديگر است در ديوار. ديوار ساخته می شود، با آغاز جنگ، با رفتن پدر، با محبت وحشيانه مادر، با تربيت مزخرف معلم، با خيانت همسر، با همه چيزهايی که می تواند يک انسان را تبديل بکند، نه به يک مرده، که به يک زامبی، به موحودی نه شايسته مرگ و نه در خور زندگی، به موجودی بدون ارزشی برای ادامه، جلسه دادگاه را ببين، دارند محاکمه اش می کنند که چرا اين گونه شده است، دارند بررسی می کنند. دادستان: صبح بخيز عاليجناب کرم، شواهد به روشنی بيان می کند که زندانی حاضر را در حين ارتکاب به جرم دستگير کرده اند، او احساساتی تقريبا انسانی بروز می دهد، اما اين کافی نيست، مدير مدسه: عاليجناب، هميشه می گفتم که هيچ وقت به هيچ جا نخواهد رسيد. اگر اجازه می دادند کار خودم را بکنم، آنقدر او را کتک می زدم تا آدم بشود، اما حيف دستانم بسته بود، اين عاشقان و هنرمندان با وجود جنايتی که انجام داده بود فراری اش می دادند، بگذاريد امروز او را له کنم. همسر: کثافت! بالاخره گير افتادی؟ اميدوارم کليد سلولت را هم بيندازند دور، بايد بيش از اين با من حرف می زدی اما اين کار را نکردی، بايد راه خودت را می رفتی آيا تازه گی ها خانمان کسی را بر باد داده ای؟ فقط پنج دقيقه، عاليجناب کرم، فقط پنج دقيقه من و او را تنها بگذاريد. مادر: بيا فرزندم، بيا پيش مامان عزيزم، بگذار در آغوش بگيرمت، عاليجناب هيچوقت دلم نمی خواست به دردسر بيفتد، چرا ترکم کردی؟ و در نهايت حکم دادگاه اين است: دوست من، به چيزی که بيش از همه از آن می ترسی محکومت می کنم، تا پيش همه مردم افشا بشوی، ديوارش را نابود کنيد، ... و ديوار نابود شد و کودکان ديواری تازه ساختند با خشت های آن. اما آيا براستی دنيای چنين، تنها نابودی را می شايد؟ راجر واترز خود می گويد: هرگز به من نگو که هيچ اميدی نيست،Don’t Tell Me There’s No Hope At All) ) با هم می توانيم بايستيم، تنهايی خواهيم افتاد (Together We Stand, Divided We Fall) چيست يگانه راه رهايی؟ براستی سير صعودی تا سقوط اجتناب ناپذير است يا راهی برای فرار از دنيای مزخرف مدرن وجود دارد، راجر واترز ليست دارايی هايش را چنين بيان می کند: - تيپ موی جيمی هندريکس - دفتر سياه اشعار - سوختگی ريز اجتناب ناپذير بر سر تا پای پيراهن اطلس - لکه های نيکوتين روی انگشت - يک قاشق نقره ای بسته به زنجير (برای مصرف کوکائين) - يک پيانوی بزرگ که تنه ی لش او را نگه می دارد. - چشمانی نافذ و وحشی - و ميل شديد به پرواز اما خودش می پرسد: اما، کجا را برای پرواز دارم؟ سرگرمی های دنيای مدرن مزخرف است، می پرسد: دوس داری با تلويزيون حال کنی؟ يا توی رختخوا وول بخوری؟ يا توی يه اتوبان با خودت خلوت کنی؟ دوس داری چيزی بخوری؟ هی دوس داری پرواز کردن ياد بگيری؟
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 10:34  توسط مهدی چرمچی
|
فراريان عدالت على زبان به مدح وى گشودند1-روزى«نجاشى»در ماه مبارك رمضان دستبه شراب خوارى زد،و على عليه السلام«حد»شارب الخمر را بر وى جارى ساخت،چون او از يك خانواده شريف بود،لذا وى و عدهاى از خويشاوندانش«كوفه»را به سوى«شام»ترك كردند،و به دربار معاويه وارد شدند... معاويه از آنان خواست نسبتبه امير المؤمنين عليه السلام بد بگويند!!ولى«طارق بن عبد الله نهدى»از ميان آنان برخاست و گفت:اى معاويه!ما از كنار امام عادل و بحق فرار كردهايم،دور او را افراد پرهيزكار و اصحاب رسول خدا فرا گرفتهاند،آنان از«ناكثين و قاسطين»نيستند،اين كه ما فرار كردهايم، تقصير على نيست،بلكه گناه ما باعث فرار ما شده است!! (1) در اين قضيه آمده است كه على از شنيدن آن سخنان خوشحال شد،و فرمود اگر«نهدى»امروز كشته شود شهيد است! آرى سخنان آنان آنهم در دربار خود«معاويه»تيرى بود بر قلب چركين خليفه ستمگر شام،ولى فضائل و مناقب و عظمت على عليه السلام آن چنان وسيع و گسترده است،كه معاويه جز سكوت در برابر حق نتوانست اظهار مخالفتى بنمايد. پىنوشت: 1) شرح ابن ابى الحديد ج 4 ص 88 تا 91،و با اشاره كمتر وسائل الشيعة ج 18 ص 474 ح 1 فروع كافى ج 7 ص 216 ح 15،بحار الانوار ج 41 ص 9 ح 2. عدالت و حقيقتخواهى على عليه السلامعلى كيست؟ صفحه 274 فضل الله كمپانى فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق (نهج البلاغه-از كلام 15) على عليه السلام مرد حق و عدالتبود و در اين امر بقدرى شدت عمل بخرج ميداد كه فرزند دلبند خود را با سياه حبشى يكسان ميديد،آنحضرت از عمال خود باز جوئى ميكرد و ستمگران را مجازات مينمود تا حق مظلومين را مسترد دارد بدينجهت فرمود:بينوايان ضعيف در نظر من عزيز و گردنكشان ستمگر پيش من ضعيفند.حكومت على عليه السلام بر پايه عدالت و تقوى و مساوات و مواسات استوار بود و در مسند قضا جز بحق حكم نميداد و هيچ امرى و لو هر قدر خطير و عظيم بود نميتوانست راى و انديشه او را از مسير حقيقت منحرف سازد.على عليه السلام خود را در برابر خدا نسبتبرعايتحقوق بندگان مسئول ميدانست و هدف او برقرارى عدالت اجتماعى بمعنى واقعى و حقيقتى آن بود و محال بود كوچكترين تبعيضى را حتى در باره نزديكترين كسان خود اعمال نمايد چنانكه برادرش عقيل هر قدر اصرار نمود نتوانست چيزى اضافه بر سهم مقررى خود از بيت المال مسلمين از آنحضرت دريابد و ماجراى قضيه آن در كلام خود آنجناب آمده است كه فرمايد:و الله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا و اجر فى الاغلال مصفدا احب الى من القى الله و رسوله يوم القيامة ظالما لبعض العباد و غاصبا لشىء من الحطام... بخدا سوگند اگر شب را (تا صبح) بر روى خار سعدان (كه به تيزى مشهور است) به بيدارى بگذرانم و مرا (دست و پا بسته) در زنجيرها بر روى آن خارهابكشند در نزد من بسى خوشتر است از اينكه در روز قيامتخدا و رسولش را ملاقات نمايم در حاليكه به بعضى از بندگان (خدا) ستم كرده و از مال دنيا چيزى غصب كرده باشم و چگونه بخاطر نفسى كه با تندى و شتاب بسوى پوسيدگى برگشته و مدت طولانى در زير خاك خواهد ماند بكسى ستم نمايم؟ و الله لقد رايت عقيلا و قد املق حتى استماحنى من بركم صاعا... بخدا سوگند (برادرم) عقيل را در شدت فقر و پريشانى ديدم كه مقدار يكمن گندم (از بيت المال) شما را از من تقاضا ميكرد و اطفالش را با مويهاى ژوليده و كثيف ديدم كه صورتشان خاك آلود و تيره و گوئى با نيل سياه شده بود و (عقيل ضمن نشان دادن آنها بمن) خواهش خود را تاكيد ميكرد و تقاضايش را تكرار مينمود و من هم بسخنانش گوش ميدادم و (او نيز) گمان ميكرد دينم را بدو فروخته و از او پيروى نموده و روش خود را رها كردهام! فاحميت له حديدة ثم ادنيتها من جسمه ليعتبر بها!... پس قطعه آهنى را (در آتش) سرخ كرده و نزديك تنش بردم كه عبرت گيرد!از درد آن مانند بيمار شيون و فرياد زد و نزديك بود كه از حرارت آن بسوزد (چون او را چنين ديدم) گفتم اى عقيل مادران در عزايت گريه كنند آيا تو از پاره آهنى كه انسانى آنرا براى بازيچه و شوخى گداخته است ناله ميكنى ولى مرا بسوى آتشى كه خداوند جبار آنرا براى خشم و غضبش افروخته است ميكشانى؟آيا تو از اين درد كوچك مينالى و من از آتش جهنم ننالم؟ و شگفتتر از داستان عقيل آنست كه شخصى (اشعثبن قيس كه از منافقين بود) شبانگاه با هديهاى كه در ظرفى نهاده بود نزد ما آمد (و آن هديه) حلوائى بود كه از آن اكراه داشتم گوئى بآب دهن مار و يا باقى آن خمير شده بود بدو گفتم آيا اين هديه استيا زكوة و صدقه است؟و صدقه كه بر ما اهل يتحرام است گفت نه صدقه است و نه زكوة بلكه هديه است! پس بدو گفتم مادرت در مرگت گريه كند آيا از طريق دين خدا آمدهاى كه مرافريب دهى؟آيا بخبط دماغ دچار گشتهاى يا ديوانه شدهاى يا هذيان ميگوئى (كه براى فريفتن على آمدهاى) ؟ و الله لو اعطيت الاقاليم السبعة بما تحت افلاكها على ان اعصى الله فى نملة اسلبها جلب شعيرة ما فعلته... بخدا سوگند اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمانهاى آنها استبمن بدهند كه خدا را درباره مورچهاى كه پوست جوى را از آن بگيرم نا فرمانى كنم هرگز نميكنم و اين دنياى شما در نظر من پستتر از برگى است كه ملخى آنرا در دهان خود ميجود،على را با نعمت زودگذر دنيا و لذتى كه پايدار نيست چكار است؟ما لعلى و لنعيم يفنى و لذة لا تبقى (1) .عبد الله بن ابى رافع در زمان خلافت آنحضرت خازن بيت المال بود يكى از دختران على عليه السلام گردن بندى موقة براى چند ساعت جهتشركت در يك مهمانى عيد قربان بعاريه از عبد الله گرفته بود،پس از خاتمه مهمانى كه مهمانان بمنزل خود رفتند على عليه السلام دختر خود را ديد كه گردن بند مرواريد بيت المال در گردن اوست فى الفور بانگ زد اين گردن بند را از كجا بدست آوردهاى؟دخترك با ترس و لرز فراوان عرض كرد از ابن ابى رافع براى چند ساعتبعاريه گرفتهام عبد الله گويد امير المؤمنين عليه السلام مرا خواست و فرمود اى پسر ابى رافع در مال مسلمين خيانت ميكنى؟عرض كردم پناه بر خدا اگر من بمسلمين خيانت كنم! فرمود چگونه گردن بندى را كه در بيت المال بود بدون اجازه من و رضايت مسلمين بدختر من عاريه دادهاى؟ عرض كردم يا امير المؤمنين او دختر شما است و آنرا از من بامانتخواسته كه پس بدهد و من خود ضامن آن گردن بند هستم كه آنرا محل خود باز گردانم،فرمود همين امروز آنرا بمحلش برگردان و مبادا براى بار ديگر چنين كارى مرتكب شوى كه گرفتار عقوبت من خواهى شد و اگر او گردن بند را بعاريه مضمونه نگرفته بود اولين زن هاشميه بود كه دستش را مىبريدم،دخترش وقتى اين سخن را شنيد عرضكرد يا امير المؤمنين من دختر توام چه كسى براى استفاده از آن از من سزاوارتر است؟ حضرت فرمود اى دختر على بن ابيطالب هواى نفست ترا از راه حق بدر نبرد آيا تمام زنهاى مهاجرين در عيد چنين گردن بندى داشتند؟آنگاه گردن بند را از او گرفت و بمحلش باز گردانيد (2) .طلحه و زبير در زمان خلافت على عليه السلام با اينكه ثروتمند بودند چشمداشتى از آنحضرت داشتند.على عليه السلام فرمود دليل اينكه شما خودتان را برتر از ديگران ميدانيد چيست؟ عرض كردند در زمان خلافت عمر مقررى ما بيشتر بود حضرت فرمود در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله مقررى شما چگونه بود؟ عرض كردند مانند ساير مردم على عليه السلام فرمود اكنون هم مقررى شما مانند ساير مردم است آيا من از روش پيغمبر صلى الله عليه و آله پيروى كنم يا از روش عمر؟ چون جوابى نداشتند گفتند ما خدماتى كردهايم و سوابقى داريم!على عليه السلام فرمود خدمات و سوابق من بنا بتصديق خود شما بيشتر از همه مسلمين است و با اينكه فعلا خليفه هم هستم هيچگونه امتيازى ميان خود و فقيرترين مردم قائل نيستم،بالاخره آنها مجاب شده و نا اميد برگشتند. على عليه السلام عدالت را در همه جا مستقر ميكرد و از ظلم و ستم بيزارى ميجست،او پيرو حق بود و هر چه حقيقت اقتضاء ميكرد انجام ميداد دستورات وى كه بصورت فرامين بفرمانداران شهرستانها نوشته شده استحاوى تمام نكات حقوقى و اخلاقى بوده و حقوقدانان جهان از آنها استفادههاى شايانى برده و در مورد حقيقتخواهى آنحضرت قضاوت نمودهاند.جرجى زيدان در كتاب معروف خود (تاريخ تمدن اسلام) چنين مينويسد:ما كه على بن ابيطالب و معاوية بن ابى سفيان را نديدهايم چگونه ميتوانيم آنها را از هم تفكيك كنيم و بميزان ارزش وجود آنها پى ببريم؟ ما از روى سخنان و نامهها و كلماتى كه از على و معاويه مانده است پس از چهارده قرن بخوبى ميتوانيم درباره آنها قضاوت كنيم.معاويه در نامههائى كه بعمال و حكام خود نوشته بيشتر هدفش اينست كه آنها بر مردم مسلط شوند و زر و سيم بدست آورند سهمى را خود بردارند و بقيه را براى او بفرستند ولى على بن ابيطالب در تمام نامههاى خود بفرمانداران خويش قبل از هر چيز اكيدا سفارش ميكند كه پرهيزكار باشند و از خدا بترسند،نماز را مرتب و در اوقات خود بخوانند و روزه بدارند،امر بمعروف و نهى از منكر كنند و نسبتبزير دستان رحم و مروت داشته باشند و از وضع فقيران و يتيمان و قرض داران و حاجتمندان غفلت نورزند و بدانند كه در هر حال خداوند ناظر اعمال آنان است و پايان اين زندگى گذاشتن و گذشتن از اين دنيا است (3) . هيچيك از علماى حقوق روابط افراد و طبقات را با هم و همچنين مناسبات.اجتماع را با حكام دولتى مانند آنحضرت بيان ننمودهاند،على عليه السلام جز راستى و درستى و حق و عدالت هدفى نداشت و از دسيسه و حيله و نيرنگ بر كنار بود.موقعيكه بخلافت رسيد و عمال و حكام عثمان را معزول نمود عدهاى از يارانش عرض كردند كه عزل معاويه در حال حاضر مقرون بصلاح نيست زيرا او مردى فتنه جو است و بآسانى دست از امارت شام بر نميدارد،على عليه السلام فرمود من براى يكساعت هم نميتوانم اشخاص فاسد و بيدين را بر جماعت مسلمين حكمروا بينم. گروهى كوته نظر را عقيده بر اينست كه على عليه السلام بسياست آشنائى نداشت زيرا اگر معاويه را فورا عزل نميكرد بعدا ميتوانست او را معزول كند و يا در شوراى 6 نفرى عمر اگر موقة سخن عبد الرحمن بن عوف را ميپذيرفتخلافتبعثمان نميرسيد و اگر عمرو عاص را در جنگ صفين رها نميساختبمعاويه غالب ميشد و جريان حكميت پيش نميآيد و و...سخنان و اعتراضات اين گروه از مردم در بادى امر صحيح بنظر ميرسد ولى بايد دانست كه على عليه السلام مردم كريم و نجيب و بزرگوار و طرفدار حق و حقيقتبود و او نمىتوانست معاويه و امثال او را بر مسلمين والى نمايد زيرا حكومت او كه همان خلافت الهيه بود با حكومت ديگران فرق داشت،حكومت الهيه با توجه بمبانى عاليه اخلاقى و فضائل نفسانى مانند عدل و انصاف و تقوىو فضيلت و حكمت و امثال آنها پى ريزى شده و مصالح فردى و اجتماعى مسلمين را در نظر ميگيرد و آنچه بر خلاف حق و عدالت است در چنين روشى ديده نميشود،على عليه السلام مظهر صفات خدا و نماينده او در روى زمين است و اعمالى كه انجام ميدهد بايد منطبق با حقيقت و دستور الهى باشد. سياست و دسيسه و گول زدن شيوه اشخاص حيلهگر و نيرنگ باز و فريبكار استبراى على عليه السلام انجام اين اعمال شايسته نبود نه اينكه او نميتوانست مانند ديگران زرنگى بخرج دهد چنانكه خود آنحضرت فرمايد:و الله ما معاوية بادهى منى و لكنه يغدر و يفجر.بخدا سوگند معاويه از من زيركتر و با هوشتر نيست و لكن او مكر ميكند و مرتكب فجور ميگردد.و باز فرمود:لو لا التقى لكنت ادهى العرب. يعنى اگر تقوى نبود (بفرض محال من تقوى نداشتم) از تمام عرب زرنگتر بودم.ولى تجلى حق سراپاى على را فرا گرفته بود او حق ميگفت و حق ميديد و حق ميجست و از حق دفاع ميكرد. درباره عدالت على عليه السلام نوشتهاند كه سوده دختر عماره همدانى پس از شهادت آنحضرت براى شكايت از حاكم معاويه (بسر بن ارطاة) كه ظلم و ستم روا ميداشتبنزد او رفت و معاويه او را كه در جنگ صفين مردم را بطرفدارى على عليه السلام عليه معاويه تحريك ميكرد سرزنش نمود و سپس گفتحاجت تو چيست كه اينجا آمدهاى؟ سوده گفتبسر اموال قبيله ما را گرفته و مردان ما را كشته و تو در نزد خداوند نسبتباعمال او مسئول خواهى بود و ما براى حفظ نظم بخاطر تو با او كارى نكرديم اكنون اگر بشكايت ما برسى از تو متشكر ميشويم و الا ترا نا سپاسى كنيم معاويه گفت اى سوده مرا تهديد ميكنى؟سوده لختى سر بزير انداخت و آنگاه گفت: صلى الاله على روح تضمنها قبر فاصبح فيها العدل مدفونا يعنى خداوند درود فرستد بر روان آنكه قبرى او را در بر گرفت و عدالت نيز با او در آن قبر مدفون گرديد.معاويه گفت مقصودت كيست؟ سوده گفتبخدا سوگند او امير المؤمنين على عليه السلام است كه در زمانخلافتش مردى را براى اخذ صدقات بنزد ما فرستاده بود و او بيرون از طريق عدالت رفتار نمود من براى شكايت پيش آنحضرت رفتم وقتى خدمتش رسيدم كه آنجناب براى نماز در مصلى ايستاده و ميخواست تكبير بگويد چون مرا ديد با كمال شفقت و مهربانى پرسيد آيا حاجتى دارى؟من جور و جفاى عامل او را بيان كردم چون سخنان مرا شنيد سختبگريست و رو بآسمان كرد و گفت اى خداوند قاهر و قادر تو ميدانى كه من اين عامل را براى ظلم و ستم به بندگان تو نفرستادهام و فورا پاره پوستى از جيب خود بيرون آورد و ضمن توبيخ آن عامل بوسيله آيات مباركات قرآن بدو نوشت كه بمحض رؤيت اين نامه، ديگر در عمل صدقات داخل مشو و هر چه تا حال دريافت كردهاى داشته باش تا ديگرى را بفرستم كه از تو تحويل گيرد،و آن نامه را بمن داد و در نتيجه دستحاكم ستمگر از تعدى و تجاوز بمال ديگران كوتاه گرديد. معاويه چون اين سخن شنيد بكاتب خود دستور داد كه نامهاى به بسر بن ارطاة بنويسد كه آنچه از اموال قبيله سوده گرفته استبدانها مسترد نمايد (4) . بارى على عليه السلام در تمام نامههائى كه بحكام و فرمانداران خود مينوشت همچنانكه جرجى زيدان نيز تصريح كرده راه حق را نشان ميداد و عدل و داد و تقوى و درستى را توصيه ميفرمود،اگر دوران حكومت آنحضرت بطول ميانجاميد و هرج و مرج و جنگهاى داخلى وجود نداشتبلا شك وضع اجتماعى مسلمين طور ديگر ميشد و سعادت دين و دنيا نصيب آنان ميگشت زيرا روش على عليه السلام در حكومت،مصداق خارجى عدالتبود كه از تقوى و حقيقتخواهى او سرچشمه ميگرفت و براى روشن شدن مطلب بفرازهائى از عهد نامه آنجناب كه بمالك اشتر نخعى والى مصر مرقوم فرموده ذيلا اشاره ميشود:اى مالك ترا بكشورى فرستادم كه پيش از تو فرمانروايان دادگر و ستمكار در آنجا بودهاند و مردم در كارهاى تو بهمانگونه مينگرند كه تو در كارهاى حكمرانان قبيل مينگرى و همان سخنان را درباره تو گويند كه تو در مورد پيشينيان گوئى و چون بوسيله آنچه خداوند درباره نيكان بر زبان مردم جارى ميكند ميتوان آنها را شناخت لذا بايد بهترين ذخيرهها در نزد تو ذخيره عمل نيك باشد. (اى مالك) مهار هوى و هوست را بدست گير و بنفس خود از آنچه برايت مجاز و حلال نيستبخل ورز كه بخل ورزيدن بنفس در مورد آنچه خوشايند و يا نا خوشايند آن باشد عدل و انصاف است،قلبا با مردم مهربان باش و با آنها با دوستى و ملاطفت رفتار كن و مبادا بآنان چون حيوان درنده باشى كه خوردن آنها را غنيمت داند زيرا آنان دو گروهند يا برادر دينى تواند و يا (اگر همكيش تو نيستند) مانند تو مخلوق خدا هستند (5) كه از آنها لغزشها و خطايائى سر ميزند و دانسته و ندانسته مرتكب عصيان و نا فرمانى ميشوند بنا بر اين آنها را مورد عفو و اغماض خود قرار بده همچنانكه دوست دارى كه تو خود از عفو و گذشتخداوند برخوردار شوى زيرا تو ما فوق و رئيس آنهائى و آنكه ترا بدانها فرمانروا كرده ما فوق تست و خداوند نيز از كسى كه ترا والى آنها نموده ما فوق و برتر است و از تو رسيدگى بكارهاى آنها خواسته و آنرا موجب آزمايش تو قرار داده است. (اى مالك) مبادا خود را در معرض جنگ با خدا قرار دهى زيرا تو نه در برابر خشم و قهر او قدرتى دارى و نه از عفو و رحمتش بى نياز هستى،و هرگز از عفو و گذشتى كه درباره ديگران كردهاى پشيمان مباش و بكيفر و عقوبتى هم كه ديگران را نمودهاى شادمان مشو و به تند خوئى و غضبى كه از فرو خوردن آن در نفس خود وسعتى يابى شتاب مكن و نبايد بگوئى كه بمن امارت دادهاند و من دستور ميدهم بايد اجراء نمايند زيرا اين روش سبب فساد دل و موجب ضعف دين و نزديكى جستن بحوادث و تغيير نعمتها است. (اى مالك) زمانيكه اين حكومت و فرمانروائى براى تو بزرگى و عجب پديد آورد بعظمت ملك خداوند كه بالاتر از تست و بقدرت و توانائى او نسبتبخودتبدانچه از نفس خويش بدان توانا نيستى نظر كن و بينديش كه اين نگاه كردن و انديشيدن كبر و سر كشى ترا از تندى باز دارد و آنچه در اثر عجب و كبر از عقل و خردت نا پيدا گشته بسوى تو باز ميگردد،و از اينكه خود را با خداوند در بزرگى و عظمتبرابر گيرى و يا خويشتن را در جبروت و قدرت همانند او قرار دهى سختبر حذر باش زيرا خداوند هر گردنكشى را خوار كند و هر متكبرى را پست و كوچك نمايد. (اى مالك) خدا را انصاف ده و درباره مردم نيز از جانب خود و نزديكانت و هر كسى كه از زير دستانت دوست دارى با انصاف رفتار كن كه اگر چنين نكنى ستمكار باشى،و كسى كه به بندگان خدا ستم كند خداوند بعوض بندگان با او دشمن ميشود و خداوند هم با كسى كه مخاصمه و دشمنى كند حجت و برهان او را باطل سازد و آنكس با خدا در حال جنگ است تا موقعيكه دست از ستمكارى بكشد و بتوبه گرايد،و هيچ چيز مانند پايدارى بر ستم در تغيير نعمتخدا و زود بغضب آوردن او مؤثر نيست زيرا خداوند دعاى ستمديدگان را ميشنود و در كمين ستمكاران است. (اى مالك) بايد كه دورترين و دشمنترين زير دستانت نزد تو آنكسى باشد كه بيش از همه در صدد عيبجوئى مردم ميباشد زيرا كه مردم را عيوب و نقاط ضعفى ميباشد كه براى پوشانيدن آنها والى و حاكم از ديگران شايستهتر است پس مبادا عيوب پنهانى مردم را كه از نظر تو پوشيده است جستجو و آشكار سازى چونكه تو فقط عيوبى را كه آشكار استبايد پاك كنى و خداوند بدانچه از نظر تو پنهان استحكم ميكند،بنا بر اين تا ميتوانى زشتى مردم را بپوشان تا خداوند نيز از تو آنچه را كه از عيوب تو دوست دارى از مردم پوشيده باشد بپوشاند. (اى مالك) گره هر گونه كينهاى را كه ممكن است مردم از تو در دل داشته باشند با حسن سلوك و رفتار خوش از دل مردم بگشاى و رشته هر نوع انتقام و دشمنى را در باره ديگران از خود قطع كن و خود را از هر چيزى كه بنظر تو درست نباشد نادان نشان ده و در گواهى نمودن گفتههاى سخن چين عجله مكن زيرا كه سخن چين هر چند خود را به نصيحت گويان مانند كند خيانتكار است،و در جلسه مشورت خود شخص بخيل را راه مده كه ترا از فضل و بخشش باز گرداند و از فقر و تهيدستى ميترساند وهمچنين شخص ترسو را داخل مكن كه ترا از انجام كارهاى بزرگ نا توانتسازد و نه حريص و طمعكار را كه شدت حرص را توام با ستمگرى در نظر تو جلوه دهد زيرا كه بخل و جبن و حرص غرايز مختلفى هستند كه بد گمانى بخداوند آنها را گرد آورد. (اى مالك) تا ميتوانى بپارسايان و راستان بچسب و آنها را وادار كن كه در مدح تو مبالغه نكنند و بعلت كار نا صوابى كه نكردهاى شادمانت نگردانند زيرا اصرار و مبالغه در مدح،انسان را خود بين و خود پسند كرده و كبر و سر كشى پديد آورد.و نبايد كه نيكو كار و بدكار در نزد تو بيك درجه و پايه باشند زيرا اين روش،نيكوكاران را به نيكو كارى دلسرد و بى ميل ميكند و بدكاران را به بدكارى عادت دهد،و هر يك از آنان را بدانچه براى خود ملزم نمودهاند الزام كن (نيكوكاران را پاداش بده و بدكاران را بكيفر رسان) و بايد اقامه فرائضى كه انجام آنها براى خدا است در موقع مخصوصى باشد كه بوسيله آن دينت را خالص ميگردانى،پس در قسمتى از شب و روز خود تنت را براى عبادت خدا بكار بينداز و بدانچه بوسيله آن بخدا نزديكى جوئى كاملا وفا كرده و آنرا بدون عيب و نقص انجام ده اگر چه اين كار بدن ترا برنج و تعب افكند. و موقعيكه با مردم بنماز جماعتبرخيزى نه مردم را متنفر كن و نه نماز را ضايع گردان (با طول دادن ركوع و سجود و قنوت مردم را خسته مكن و در عين حال از واجبات نماز هم چيزى فرو مگذار تا موجب تباهى آن نشود يعنى فقط باداى واجبات نماز بطرز صحيح بپرداز) زيرا در ميان مردم كسانى هستند كه عليل و بيمار بوده و يا كارهاى فورى دارند. (اى مالك) از خود بينى و خود خواهى و از اعتماد بچيزى كه ترا بخود پسندى وادارت كند و از اينكه بخواهى ديگران ترا زياد بستايند سختبپرهيز زيرا اين صفات زشت از مطمئنترين فرصتهاى شيطان است كه بوسيله آنها هر گونه نيكى نيكو كاران را باطل و تباه سازد،و بپرهيز از اينكه در برابر نيكى و احسانى كه بمردم زير فرمانت نمودهاى براى آنان منتى نهى و يا كارى را كه براى آنها انجام دادهاى براى افتخار آنرابزرگ شمارى و زياده از حد جلوه دهى و يا وعدهاى بآنان دهى و وفا نكنى زيرا كه منت نهادن احسان را باطل ميكند و كار را بزرگ وانمود كردن نور حق را مىبرد و خلف وعده در نزد خدا و مردم موجب خشم و دشمنى است چنانكه خداى تعالى فرمايد (خداوند سخت دشمن دارد اينكه بگوئيد آنچه را كه نميكنيد) . و از تعجيل و شتابزدگى در انجام كارها پيش از رسيدن موقع آنها و يا سخت كوشيدن در هنگام دسترسى بدانها و يا از لجاجت و ستيزگى در كارى كه راه صحيح آنرا ندانى و همچنين از سستى بهنگامى كه طريق وصول بدان روشن استبپرهيز،پس هر چيزى را بجاى خود بنه و هر كارى را بجاى خويش بگذار. و بر تو واجب است كه آنچه بر پيشينيان گذشته مانند احكامى كه بعدل و داد صادر كرده و يا روش نيكى كه بكار بستهاند و يا حديثى كه از پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل نموده و يا امر واجبى كه در كتاب خدا بدان اشاره شده و آنها انجام دادهاند بياد آرى و آنگاه بدانچه از اين امور مشاهده كردى كه ما بدان رفتار كرديم تو هم از ما اقتداء كرده و رفتار كنى و در پيروى كردن آنچه در اين عهد نامه بتو سفارش كردم كوشش نمائى و من با اين پيمان حجتخود را بر تو محكم نمودم تا موقعيكه نفس تو بسوى هوى و هوس بشتابد عذر و بهانهاى نداشته باشى (گر چه) بجز خداى تعالى هرگز كسى از بدى نگه نميدارد و به نيكى توفيق نميدهد،و آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله در وصاياى خود بمن تاكيد فرمود ترغيب و كوشش در نماز و زكوة و مهربانى بر بندگان و زير دستان بود من نيز عهدنامه خود را كه بتو نوشتم با قيد سفارش آنحضرت خاتمه ميدهم و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم. بطوريكه ملاحظه ميشود تمام دستورات على عليه السلام از تقوى و عدالت و حقيقتخواهى،و عطوفت و مهربانى او نسبتبمردم حكايت ميكند و اين دستورات تنها براى مالك نبود بلكه براى كليه حكام خود فرامينى مشابه دستورات گذشته صادر فرموده است. پىنوشتها: (1) نهج البلاغه كلام 215. (2) بحار الانوار جلد 40 ص 377. (3) نهج البلاغه چيست ص 3. (4) كشف الغمه ص 50. (5) با اينكه در عصر حاضر سخن از رعايتحقوق بشر است هنوز ميان ملل مترقى دعواى نژاد پرستى و سياه و سفيد وجود دارد ولى على عليه السلام در 14 قرن پيش چنين امتيازاتى را موهوم شمرده و ميفرمايد مردم از هر كيش و طبقهاى كه باشند در برابر عدالت اجتماعى برابرند گفتن چنين سخنى در چنان زمانى كه كسى از حقوق طبيعى انسانى اطلاعى نداشتخود نوعى معجزه است.مؤلف.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 15:16  توسط مهدی چرمچی
|
دلابایدکه هردم یا علی گفت نه هردم بل دمادم یاعلی گفت
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 14:54  توسط مهدی چرمچی
مقامات روحاني جمهوري اسلامي ايران، فيدل كاسترو رهبر كمونيست كوبا را به پذيرش دين اسلام دعوت كردند. به گزارش خبرنگار «فردا»، در پي اظهار تمايل چندي پيش كاسترو براي احياي دين در كشور كمونيستي كوبا، اين دعوت صورت گرفته است. يك مقام آگاه به خبرنگار «فردا» گفت كه رهبر كوبا چندي پيش در ديدار با يك مقام ايراني گفته است "ما احساس مي كنيم يك چيزي مانند دين در جامعهامان كم داريم و خلا آن را احساس مي كنيم." پس از اين اظهار تمايل كاسترو و گزارش آن به مسئولان ايراني، از محمد رضا حكيمي، فيلسوف اسلامي، خواسته شده است در نامهاي به كاسترو به تشريح و تبيين اصول متعالي و حياتبخش دين مبين اسلام و قرآن حكيم بپردازد. محمدرضا حكيمي همچنين ضمن ارائه ترجمه اسپانيولي دو جلد از كتاب ارزشمند «الحياة» به فيدل كاسترو، تعاليم اسلام را از سه منبع مهم اسلامي و اسلامشناختي (قرآنكريم، پيامبر اكرم (ص) و امام علي (ع)) براي رهبر كوبا به نگارش درآورده است. اين مقام آگاه افزود: سه هفته قبل در جريان سفر سعيد جليلي معاون اروپا و آمريكا وزارت امور خارجه و نماينده ويژه رئيس جمهور ايران به كوبا، وي با فيدل كاسترو ديدار و چند كتاب اسلامي را از سوي رهبر انقلاب به وي تقديم مي كند. گفته ميشود جليلي كه دانش آموخته دانشگاه امام صادق(ع) بوده و با معارف اسلامي آشناست در اين ديدار پيام شفاهي مقامات ايراني براي دعوت به اسلام را به كاسترو ابلاغ كرده است. كاسترو نيز در اين ديدار با تمجيد از انقلاب اسلامي ايران آن را پديده قرن توصيف كرده و از علائق خود و ملت كوبا به انقلاب ايران و امام خميني سخن گفته است. او گفته است كه وقايع انقلاب اسلامي را كه به براندازي ژاندارم آمريكا در منطقه منتهي شد، دنبال كرده و "با هيجان بسيار زيادي از انقلاب ايران صحبت مي كرده است." پيش از اين امام خميني(ره) در سال 1989 در پيام مهمي به ميخائيل گورباچف رهبر سابق اتحاد جماهير شوروي، وي را به اسلام دعوت كرده بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 14:32  توسط مهدی چرمچی
|
|
این صفحه را صفحه خانگی خود کنید |